تلاقی جریانهای حق وباطل

نقدی بر

جنگ برادران ناراضی

سید خلیل کوهی

نوشتار حاضر، نقدی است بر مقاله جنگ برادران ناراضی، از نویسنده صاحب قلم افغانستان، اسدبودا،که در سایت جمهوری سکوت به نشر رساند ه است.  وی در عنوان مقاله یاد شده، جریان هاشمی واموی را برادر خطاب کرده، میکوشد این باور را به مخاطب القا کند که حادثه عاشورا نه یک شاهکار وحماسه، بلکه نتیجه دشمنی دیرینه ای بود که بین امویان وهاشمیان از بدو تولد تا آنزمان جریان داشته است. بنا بر ادعای وی، حتی پیامبر وابوسفیان نیز آغاز گر این دشمنی نبودند، بلکه دشمنی انها از زمانهای قبل در جریان بوده است، انجا که مینویسد" محمد توانست انتقامِ تاریخی­اش را از ابوسفیان بگیرد."  کدام انتقام تاریخی؟آنطوری که شمافکر میکنید، اکر موضوع حق وباطل نبود، دشمنی قبلی بین امویان وهاشمیان در جریان بود، چطور شد که عثمان اموی  خلیفه سوم، در مکه اسلام آورد، و دایما با پیامبر بود؛ یامگر تنها ابوسفیان اموی ومحمد هاشمی است؟ مگر این ابولهب هاشمی شوهر خواهر ابوسفیان نبود؛ در حالیکه هاشمی بود نیزدایما با پیامبر دشمنی میکرد؛ ویا مگر دشمنان دیگر اسلام مانند ابوجهل، اخنس ... همه اموی بودند؛  بنابراین نمیتواند جریان، جریان هاشمی واموی باشد بلکه جریان، جریان حق وباطل است؛ حسین ع به عنوان نماد حق ویزید بعنوان نماد باطل باهم درگیر شدند.

وی در پاراگراف دوم مقاله اش میکوشد دعوت پیامبر را فقط دعوت به وحدانیت جلوه دهد که اینکار قبل از پیامبر، توسط اشخاصی بنام حنیف در مکه یا شبه جزیره انجام شده بود، بنابر این، سخن پیامبر برای مردم مکه تازگی نداشت. از این طرز نوشتن بدست می آید که، نویسنده محترم فقط از اسلام وحدانیت را دانسته وجزآن دیگر هیچ؛ شکی نیست که توحید یکی از مهم ترین اصول اسلام است ولی اگر قضیه چنین بودی ، طبعا پیامبر به اسلام کسانی که خدا را واحد میخواندند راضی می شد، در حالیکه چنین نبود، رد هریک از دستورات، وزیربنای اسلام مساوی با عدم اسلام آوردن بود؛ شاهد ما هیئت های است که بنزد پیامبر می آمدند وضمن پذیرش دیگر احکام فقط درخواست میکردند که یکی از احکام اسلامی را تعطیل کنند؛ ولی از طرف پیامبر رد میشد. بر علاوه یهودیان ومسیحیان که خدا پرست بودند چرا به اسلام دعوت شدند، انهم در زمانی حساس که اسلام با مشرکان در گیر بود.

پاراگراف چهارم مقاله مذکور، به جنگ پنهان علی ع ومعاویه الی به حکومت رسیدن علی، ودستور خلع معاویه، وفخر فروشی علی بر معاویه  باینکه داماد محمد ص است، می پردازد. نویسنده از یکطرف ادعا دارد که علی در حاشیه قدرت قرار داشت، ودر مدینه زندگی میکرد، معاویه امارت شام را بعهده داشت ومصروف کارهای آن سامان بود؛ چگونه میشود بصورت پنهانی باهم در گیرشوند؛ مگر نویسنده تاریخ جدیدی را رقم زده که درآن از درگیری معاویه وعلی در زمان خلفای سه گانه سخن رفته باشد. وی با این مقدمه زمینه را برای باورمند ساختن اختلاف اموی و هاشمی در هر حالت ممکن مهیا می سازد. وی علی را شخصیت برجسته انسانیی، که مسلمانان قبول دارند، و غیر مسلمانان نیز معترف است، نمونه این اعتراف را در نوشته های جرج جرداق میسحی میتوان مشاهده کرد، ندانسته، بلکه وی را فرد فخر فروش می پندارد، وتنها فضلیت اش نیز این است که داماد پیامبر شده است. آقای بودا! لازم است کمی تاریخ اسلام را مطالعه کنید، مگر فضلیت علی تنها دامادی پیامبر است؟ کجای تاریخ نسبت فخر فروشی را به علی داده است؟!! اگر علی معاویه را از حکومت شام خلع میکند، تنها میتواند دلیلش خصومت تاریخی هاشمیان وامویان باشد؟! نمیتواند دلیلی دیگری داشته باشد، عزل و نصب بواسطه یک حاکم مشروع مگر همیشه بخاطر مخاصمت ودشمنی صورت میگیرد که علی ع این کار را انجام داده است؟! برعلاوه شما تاهنوز چیزی بنام عدالت شنیده اید؟ علی ع  میخواست با خلع معاویه از حکومت شام این اصل را بر قرار سازد؛ اگر قرار که شما نوشتید باشد، میبایست علی در رسیدن به حکومت اشتیاق داشته باشد، تا بر امویان، که بگفته شما رقبای تاریخی بوده اند، ودایم در حالت جنگ ونزاع بسر میبردند پیروز شود؛ چرا بعد از قتل عثمان علی ع حکومت را نمی پذیرد، بالاخره بواسطه اصرار بیش از حد مردم این مهم را به عهده میگرید"فلما قتل عثمان، أجمع الناس، وقصد وانزل امیر المومنین علی ع واسئلوه تولی امرهم، فابی علیهم قال لاحاجة فی فی امر کم فالحوا علیه الحاحا شدیدا، واجتمعوا الیه من کل صوب یسئلونه ذلک حتی أجاب" (الفخری فی الاداب السلطانیه و الدول الاسلامیة ، ص 61) این قضیه در خطبه شقشقیه نهج البلاغه نیز بگونه مفصل آمده است. طوریکه برداشت شماست، بایداین علی باشد که تمام توان خودرا به خرج دهد تا مردم را به حکومت کردن خود راضی سازد، ولی تاریخ برعکس برداشت جناب عالی را نشان میدهد؛ علی در نامه های که بمعاویه فرستاده است، برعلاوه دامادی پیامبر، به همراه داشتن بیعیت مسلمین، سابق بودن در اسلام، خدماتی که دراسلام انجام داده وموارد این چنینی استدلال کرده است.

پاراگراف ششم وهفتم مقاله مورد نظر، به اینکه حضرت علی ع پایه گذار جنگ داخلی بوده، سعی برای إرایه تعریف درونی از کفار، وعواقب که جنگهای سه گانه برای حضرت علی ع داشت، پرداخته است. حضرت علی ع با سیره قاطع که در اجرای امورات دینی داشت، طبعا مخالفانی پیدا میشد که با ایشان از درمخالفت وارد گردند، وقتی حاکمی که برطبق سیره مشروع حکومت میکند، از طرف مخالفان به درگیری کشانده شود، پایه گذار در گیری دخلی است؟ چه کسی میتواند پایه گذار درگیری باشد، حاکم مشروع یامخالفان؟! آقای بودا!! راه را اشتباه رفته اید، به کسی که هم از نظرقانون هم از نظر مردم حکومتش مشروعیت دارد، با جبر واکراه مردم، حیله ونیرنگ این حکومت را بدست نگرفته است، بلکه مردم به او تفویض کرده باشند؛ سپس کسانی منافع خودرا در خطر دیدند وبا این حکومت مشروع در گیر شدند؛ تهمت پایه گذاری جنگ های داخلی زدید؛!! راستی در کجای تاریخ نوشته شده که حضرت علی مخالفان خودرا که در جنگ های سه گانه بر علیه او شرکت داشته اند، کافر خوانده، ویا به پیروانش القاکرده باشد که افراد مذکور کافر است؟

پاراگراف هشتم ونهم نویسنده به چگونگی سیطره معاویه بر حکومت، ولایت عهدی حسن ع، وزیرکی معاویه، که بر خلاف علی، حکومت را انحصاری نساخت؛ وتهمت های چندی به امام حسن ع؛ وعلت شهادت ایشان اشاره دارد. اتهام انحصاری ساختن حکومت برعلی ع، وبرجستگی معاویه در پذیرش ولایت عهدی حسن ابن علی ع، نشانه چه میتواند باشد؟  مورخان بر خلاف نظریه آقای بودا، مطلب نوشته اند، ابن اعثم کوفی در کتاب الفتوح که یکی از کتابهای قدیمی تاریخ است خلافت امام حسن را مردمی دانسته است، این مردم بودند که با او بیعت کردند تا خلیفه باشد، نه تنها مردم کوفه بلکه مردم حجاز، مدینه، بصره همه بعنوان خلیفه با امام حسن بیعت کردند، تاریخ مفصل اسلام از عماد الدین اصفهانی نیز موید این نکته است. این مطلب کجایش میتواند انحصاری سازی قدرت باشد؟ از طرفی بودا، معاویه را فرد نرمخو پنداشته که ولایت عهدی دشمنش را پذیرفته است، اگر امام حسن با معاویه صلح نمیکرد، ویا اگر اصلا خلافت بخش از سرزمین اسلامی  را دردست نمیداشت، بازهم معاویه حاضر بود اورا به عنوان ولیعهد خود انتخاب کند؟ اصلا عنوان ولیعهدی معاویه برای امام حسن عنوان غیر قابل قبول است، صلح امام حسن مبنی بر استرداد حکومت بعد از فوت معاویه به امام حسن بود، ازکجا این میشود ولایت عهدی. ولیعهد در کارهای مهم دولتی سهیم است، امام حسن در کجای دولت معاویه قرار داشت، وچه نقشی را در حکومت او داشت؛ آقای بودا! شما که معاویه را فردی حلیم وبردبار میدانید، فرمان سب علی ع بر بالای منابر، وقتل شیعیان علی، و این نامه وی گویا ی چیست"انظروا الى من اقامت علیه البینة. انه یحب علیا و اهل‏ بیته فامحوه من الدیوان واسقطوا عطاءه و رزقه و من اتهمتموه بموالاة هؤلاء القوم فنكلوا به و اهدموا داره..."( نهج البلاغه شرح ابن ابى الحدید، ج 3، ص 16 ). از طرفی آقای بودا، حکومت را فقط داد وستد وسیهم سازی دشمنان وناراضیان در قدرت میداند، این برداشت در تمام نقاط مقاله وی هویدا است؛ وی از حکومت الهی که درآن بر اساس قوانین دینی کارها انجام میشود، خبری ندارد؛ بنابراین باور، حضرت علی ع وهاشمیان را افراد فخر فروش، غیر مدیر، معاویه وامویان را سیاست مداران ماهر میداند. وی به تخطئه شخیت امام حسن ع پرداخته دراین مورد روایت های حدیثی وتاریخی جعلی را که سندی ندارند، ویا به ضعف سند گرفتار استند؛ به عنوان سند ارایه میدارد؛ شما به عنوان یک نویسنده حتما اینرا میدانید که تمام انچه در اخبار واحادیث آمده درست نیست؛ انهم زمانی که جریان دشمن حاکم باشد؛ تمام روایت های تاریخی وحدیثی که در رابطه به ازدواج امام حسن د رمنابع حدیثی وتاریخی آمده یا کاملا بدون سند است، ویا آن را به ابوالحسن مدائني،  محمد بن عمر واقدي، ابوطالب مكّي رسانده‏اند؛ نقل قول های که از این سه نفر شده است همه مرسل هستند، بر علاوه بسیاری، این افراد را تضعیف کرده اند، بطور نمونه  میتوان به ذهبي، عسقلاني، ابن الجوزي، عماد حنبلي، رازي، ابن الاثير جزري، زركلي، علامه اميني، سيد محسن امين، هاشم معروف الحسني و...ا شاره کرد. هريك از اين سه مورّخ از کسانی نقل روایت  كرده‏اند كه يا جزو هواداران بني‏اميه بوده‏اند، و يا ضعيف و مجهول هستند. مثلاً مدائني از عوانه نقل مي‏كند، در حالي كه عوانه به نفع بني‏اميه جعل حديث مي‏كرده، و برخي از مشايخ او همانند جعفر بن هلال، عاصم بن سليمان احول و ابن عثمان، ضعيف يا مجهول هستند. طبق گفته يحيي بن معين، حديث واقدي از مدنيها، از شيوخ مجهول برخوردار است. نویسنده مقاله روی نوشته کلینی مانور داده به عنوان شاهد مدعای خود مطرح میکند، در حالیکه درسند روایت کلینی، حميد بن زياد و حسن بن محمد بن سماعة ديده مي‏شوند كه واقفي هستند. بودا در نهایت علت شهادت امام حسن را عقده همسرش میداند که از کثرت ازدواج امام حسن عقده مند شده بود؛ در حالیکه تاریخ به خوبی شهادت میدهد علت شهادت ایشان تحریک معاویه بود، نه عقده همسرش که آقای بودا جدیدا بافته است؛ بلاذری، شیخ مفید وطبرسی این واقعیت را در کتابهای شان نگاشته اند.

پاراگرافهای دهم الی دوازدهم، اصل هدف را که نویسنده از این نوشتار داشته است، بیان میدارد؛ وی علت وقوع عاشورا را تصفیه حساب قدرت بین امویان وهاشمیان، وبهره برداری حسین ع از فضای بوجود آمده به نفع خود، وتدارک یک جنگ تمام عیار در مقابل امویان میداند؛ وی در نتیجه مقایسه ای که بین جریانهای به اصطلاح خودش رقیب انجام میدهد، معاویه را بهتر از علی، ودر حقیقت پایه گذار تمدن اسلامی میداند؛ وتمدن اسلامی را تمدنی که با جنگ وغارت بنا شده است تعریف میکند. اگر بر مبنای که اسد بودا پیش رفته برویم،  باید طلحه وزبیر بجای کمک گرفتن از مردم بصره، از مردم مدینه کمک میگرفت چون قبلا پایتخت خلافت بود وحضرت علی اولین کسی بود که خلافت را از مدینه به کوفه انتقال داد، بنابراین سهم مالی  مردم مدینه از این انتقال دچار نقصان وکمبود میشد وباید به جملیان میپیوستند تا در مقابل علی به ستیز بر خیزند؛ در حالیکه چنین نشد. امام حسین ع ، چه قیام سراسری را شکل میداد، اصلا این امام حسین بود که مردم را تشویق کرد یا مردم کوفه بودند که با فرستادن نامه های بیشمار از ایشان دعوت کردند به کوفه بیاید؛ چرا واقعیت را وارونه جلوه میدهید! علت قیام امام حسین نه تصفیه حساب های قومی بلکه دعوت مردمی، بپاداشت عهد که در صلح نامه امام حسن با معاویه داشت، وبرطرف کردن کژی های بوجود آمده در دین که همان امر به معروف ونهی از منکر است بود. نامه های مردم کوفه به امام را هیچ کسی نمیتواند انکار کند، متن صلح نامه امام حسن ومعاویه، که درآن به واگذاری حکومت بعد از فوت معاویه، به شوری، ویا به امام حسن ع وپس از وی به امام حسین تذکر رفته بود؛ شاهد ما ست "این قرارداد صلحى است‏ بین حسن بن على بن ابى طالب و معاویة بن ابى سفیان، با او مصالحه كرد به این كه ولایت امر مسلمانان را به او واگذارد، به این شرط كه بین مسلمانان بر اساس كتاب خدا و شیوه پیامبر و سیره خلفاى صالح عمل كند و معاویه حق ندارد كه پس از خود كسى را به جانشینى و خلافت انتخاب كند و تعیین خلیفه بر اساس شوراى بین مسلمانان باشد"(بحارالانوار، ج 44، ص 65. الصواعق المحرقه، ص 81 و كشف الغمه، ج 2، ص 170.) و یا به این صورت كه: "المادة الثانیه ان یكون الامر للحسن من بعده فان حدث به حدث فلاخیه الحسین و لیس لمعاویة ان یعهد به الى احد."( الاصابة فى تمییز الصحابة، ج 1، ص 330 و الامامة و السیاسة، ج 1، ص 184.). برعلاوه وصیت نامه که امام حسین ع به برادرش محمد در وقت خروج از مدینه نوشت، هدف از قیام ایشان را به خوبی مشخص میسازد"به نام خداوند بخشنده مهربان . اين وصيت حسين بن علي به برادرش محمد بن حنفيه است . همانا حسين شهادت مي دهد به وحدانيت خدا و به رسالت محمد كه از طرف خدا به حق آمده و شهادت مي دهد كه بهشت و جهنم حق است و شكي در برپايي روز قيامت نيست و خداوند همه مردگان را زنده خواهد كرد. خروج من بر يزيد براي ايجاد فتنه و فساد يابراي سرگرمي و خودنمايي نيست , بلكه براي اصلاح امور امت جدّم رسول خدا است . من تصميم گرفته ام امر به معروف و نهي از منكر كنم و از سيره و روش جدّم و پدرم علي بن ابي طالب پيروي كنم. اگر كسي دعوت به حق را پذيرفت،  خداوند سزاوار به قبول آن است . اگر كسي آن را نپذيرفت، صبر خواهم كرد تا خداي متعال ميان من و اين جماعت داوري كند و او بهترين حكم كنندگان است . اين وصيت من است به تو اي برادر, و توفيقي نيست مگر با كمك خدا. توكل بر او مي كنم و به سوي او انابه مي نمايم".

نویسنده مقاله مذکور از دید انسان غیر مسلمان، متاثر از فرهنگ سرمایه داری غرب، وبا برداشت امروزی از سیاست وحکومت به قضیه نظر افگنده است؛ اگر از دید یک مسلمان به قضیه میدید، آیه تطهیر که بنا به روایت منابع سنی وشیعی د رباره خمسه طیبه آمده است وی را از نوشتن مطالب این چنینی در باره پیامبر گرامی اسلام، حضرت علی، امام حسن وامام حسین باز میداشت؛ علت همه چیز را قدرت واقتصاد نمی دید، وتنها داد وستد، معامله، فریبکاری، جعل، تذویر ... را اساس سیاست نمیدانست، سیاستی که درآن امویان سیاست مدار وهاشمیان افراد ناتوان باشند.

پی نوشت ها:

ابن حجر الهیثمی، احمد بن محمد بن علی، الصواعق المحرقة على أهل الرفض والضلال والزندقة،عبد الرحمن بن عبد الله الترکی، لبنان، الرساله، 1417.

ابن حجر عسقلانی،احمد بن علی بن محمد؛ الاصابه فی تمیز الصحابه،بیروت، دار الکتب العلمیه، بی تا.

ابن الطقطقی، محمد بن علی بن طباطبا، الفخری فی الاداب السلطانیه و الدول الاسلامیة،تهران، انتشارات علمی وفرهنگی، 1389.

ابن ابی الحدید، فخرالدین ابوحامد عبد الحمید، شرح نهج البلاغه، غلامرضا لایقی، تهران، نیستان،1388.

بلاذری، احمد بن یحیی، انسا ب الاشراف، محمد باقرمحمودی وهمکاران، بیروت، موسسه الاعلمی، بی تا.

الدینوری، ابن قتیبه، الامامه والسیاسه، طه محمد الزینی، بی جا، بی نا، 1967.

اربلی،علی بن عیسی، کشف الغمه فی معرفه الائمه، علی بن حسین زواری ،قم، شریف رضی،بی تا.

اصفهانی، عمادالدین حیسن،تاریخ مفصل اسلام از طلوع تا عصر حاضر،شیراز، حیدری، 1362.

جعفریان، رسول، تاریخ سیاسی اسلام، تهران، سازمان فرهنگ وارشاد اسلامی،1369.

شرف الدین ،سید عبدالحسین ، المراجعات، تحقیق حسین الراضی، بی جا، نشر جمعیة الاسلامیة، 1402ق.

شکیب، قاضی نعمت الله،تاریخ سیاسی اسلام، تهران، پیروز، بی تا.

کوفی، محمد بن علی بن اعثم، الفتوح، ترجمه محمد بن احمد مستوفی هروی، غلامرضا طباطبایی، تهران، اموزش انقلاب اسلامی،1372.

مجلسی، محمد تقی، بحا ر الانوار، محمد باقر بهبودی، بیروت، الوفاء،1403.


 

نوشته شده توسط سید خلیل کوهی در ۱۳۹۲/۰۸/۳۰ ساعت ۱۰:۲۱ ق.ظ موضوع | لینک ثابت